دكتر عقيقى بخشايشي

1417

چهارده نور پاك ( فارسي )

دو سال در مدينه خدمت " على بن جعفر " مى رفتم و او رواياتى كه از برادرش ، امام موسى بن جعفر ( عليه السلام ) شنيده بود ، برايم مىگفت و من مىنوشتم ، يك روز در مسجد پيامبر ( صلى الله عليه وآله ) نزد او نشسته بودم ، امام جواد ( عليه السلام ) وارد شد " على بن جعفر " بدون كفش وردا از جاى خود جست و دست آن حضرت را بوسيد و تعظيم كرد . امام به او فرمودند : اى عمو بنشين ! خدا تو را در رحمت قرار دهد . عرض كرد : سرور من چگونه بنشينم در حالى كه شما ايستاده‌ايد . هنگامى كه " على بن جعفر " به جاى خود بازگشت ، ياران و معاشرانش او را سرزنش كردند كه تو عموى پدر او هستى و اين گونه او را احترام مىكنى ! " على بن جعفر " گفت : ساكت باشيد ، در حالى كه خداى جليل اين ريش سفيد را - و بر محاسن خود دست نهاد - سزاوار امامت نديده و اين جوان را سزاوار يافته و امام قرار داده است ، فضيلت او را انكار كنم ؟ ! از آنچه مى گوييد به خدا پناه مى برم ، من بنده ى اويم . ( 1 ) " عمر بن فرج " مى گويد همراه امام جواد ( عليه السلام ) در كنار دجله ايستاده بوديم ، به ايشان گفتم : شيعيان شما ادعا مى كنند ، شما وزن آب دجله را مى دانيد . فرمودند : آيا خدا توانائى آن را دارد كه علم به وزن آب دجله را به پشه‌يى عطا كند ؟ گفتم : آرى خدا قادر است . فرمودند : من نزد خدا از پشه و از بيشتر مخلوقاتش ، گرامىترم . ( 2 ) " على بن حسان واسطى " مى گويد : " تعدادى اسباب بازى همراه برداشتم و گفتم آنها را براى آن حضرت هديه مىبرم ! ( خدمت آن عزيز شرفياب شدم و مردم مسائل خود را مىپرسيدند و او پاسخ مىداد ) چون پرسشهايشان پايان يافت ، و رفتند ، امام برخاستند و رفتند ، و من نيز به دنبال او رفتم و بوسيلهء خادمش اجازهء ملاقات گرفتم و داخل شدم . سلام كردم ، جواب سلام دادند ، اما ناراحت به نظر مى رسيدند ، و به من نيز اجازه ى

--> 1 . كافى ج 1 ، ص 322 . 2 . بحار ج 50 ، ص 100 ، عيون المعجزات ص 113 .